X
تبلیغات
رایتل

خروس :
 روزی خروس را زندانی کردند دگرخروس ها رفتند به دیدن گفتن چرا چه شده و گفت والا از جیبم عکس ماکیان را پیدا کردند. 

موش:

روزی از روز ها موش به شدت و عصبانی در جنگل روان بود که ناگهان روبا آمد و گفت:
 چه گپ شده رفیق؟
 موش گفت:
ولا شیر را کشته اند بالای من تهمت بسته اند که من کشته ام. 

.

از همسایه

یک نویسنده برای اولین بار کتاب خود چا پ  کرده بود وهمزمان خانمش هم ولادت کرده بود  دوستانش از طرف شب به تبریکی آمدند  او فکر میکرد که از خاطر کتاب آمده اند با شکسته نفسی گفت باور کنید در این مورد من هیچ دخالت نداشتم خانمم و جان آغا همسایه ما بسیار زحمت کشیدند که من ازایشان تشکری میکنم.

.

   معلم

معلم دری از شاگردی پرسید : جمله ی من حمام میروم ، تو حمام میروی ، او حمام میرود چه زمانی است ؟ شاگرد گفت : معلم صاحب ! حاجت به پرسیدن نیست معلومدار روز جمعه است دگه

.

خانم وشوهر: 

خانمی بالای شوهر خود شک داشت بعدازخریدن موبایل به  

شوهرش زنگ زد:
شوهر: اگرزن هستی یک پف کن اگرمردهستی دو پف. 

 خانمش یک پف کرد. 

 اگرمرادوست داری یک پف کن درغیر آن دوپف. 

 خانم یک پف کرد. 

مرد گفت: در فروشگاه منتظرهستم اگرمیایی یک پف کن اگرنمی آی دوپف. 

 خانم یک پف کرد. 

 مرد به خانه آمدوگفت: او زن کالای من کجاست؟ 

 من کار عاجل دارم!
 خانم گفت: اگر سوته ره خوش داری یک پوف کن اگر دسته جارو را خوش داری دوپف!
  

 

 

.

مرض بی تفاوتی

یک مرد نزد داکتر رفت و گفت: داکتر صایب مره مرض بى تفاوتى گرفته، داکتر گفت : این چى قسمى مرض است؟ , یک مثال خو بتی!

مرد جواب داد : مثال اینست که فعلاً جناب شما در مقابل بنده هیچ گویی نیستید! 

.

یخچال

چهار نفرکه قبلاًمرده بودند بین خود گفتند که بیاید قصه مردن خودرا بکنیم. اولی گفت که من را موتر زد دومی گفت که من مریض بودم سومی گفت که من بعدآ میگویم چهارمی گفت که درد من زیاد است گفت من نو عروسی کرده بودم بعد از مدت کم خبر شدم که خانم ام باکسی دیگر روابط دارد.تصادف روزی در نزدیک خانه ان مرد را دیدم که داخل خانه من شد به عجله به خانه رفتم مگرهرقدر ان مرد را جستجو کردم نیافتم در همین جا نفس من برامد مردم در همین وقت مرده سومی سرخود را بلند کرد وگفت که شمار ا خدا زده بود اگریخچال را باز میکردید نه شما میمردید و نه من 

.

احمق!

احمقی  با یک موتر تصادف میکنه پولیس میایه میگه : کدام تان مقصر بودید؟؟؟  احمق میگه والله نمیدانم من خو خواب بودم از این اقا بپرس !

همسایه داری!

روزی دختر هم سایه خانه همسایه خود رفت و گفت که قیچی تان را بدهید .
هم سایه : ایا شما قیچی ندارید ؟
دخترک: داریم ولی مادرم با آن سر قطی روغن را باز نمی کند چرا که خراب میشود.  

.

.

کودن!

کودنی داخل باغ شد خواست چیزی بدزدد. چند چیزی هنوز نبرداشته بود که صاحب باغ اورا دید. دزد متوجه شد که صاحب باغ میخواهد اورا گرفتارکند. رو به فرار نهاد خواست از دیوار باغ بالا بپرد. چون دیوار بسیار بلند بود و شخص وارخطا نتوانست بالا شود. برای فرار چاره سنجید نشد. بالاخره دید در کنج محوطه باغ خری ایستاده است به عجله خود را انجا رسانید و در زیر پای خر خوابید. صاحب باغ به او رسید و گفت بلند شو احمق! 
کودن گفت : من چوچه خر استم.
صاحب باغ گفت بخی! گپ های لوده لوده نزن این خر نر است.
دزد گفت: والده ام سالهاست وفات کرده فعلا با قبله گاه صایب زندگی میکنم. 

جبهه جنگ

روزی در یکی از جبهات جنگ قسیم خان با دوستش احمد شاه از جا ئی عبور میکر دند وبرای رفع خستگی کنار جویی نشستند در همین میان بادی با صدای بلنــد از دوستش خارج شــد فــوراً د وستش سنگی برداشت و د رجایی که نشسته بــــود محکم کـــوبید ـ قسیم گفت: صدا را از بین بـــردی حالا د ر فــکر از بین بــرد ن بویش هم باش

نظرات (0)
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
پست الکترونیک :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد